انجمن یاران منتظر
عنوان موضوع :داستانی زیبا : مردی از کاخ یزید
نویسنده :عهد

.......................................................................................................
مرد، بی اعتنا به ورود اسرا، در اطراف یزید (علیه اللعنه) می چرخید و به شادباش دیگران گوش می داد: «آفرین امیر! چه کردید! خوب این شورشی ها را سر جایشان نشاندید.»، «احسنت بر شما امیر! خاندان این خارجی ها را اسیر کردید؟!» و چیزهایی از این دست. با خودش فکر کرد، کاش از این جنگ اخیر خلیفه سودی ببرد.
به دور و اطرافش نگاه کرد و نگاهش به دختری افتاد؛ پژمرده، لرزان، گریان؛ امّا تابناک و درخشنده. با خودش گفت: «این هم سهم من از این جنگ.» و رو به یزید گفت: «اى امیر مؤمنان این كنیز را به من ببخش.»
در مقابل چشمان مرد، دختر به سمت زنی فرو افتاده و خمیده رفت که مرد تا کنون به او بی توجّه بود. معلوم بود که کاروان را او تا اینجا آورده است. دختر، که سراپا به لرزه افتاده بود، خود را از نگاه مرد در پناه زن آورد و زیر لب پرسید: «یتیم شده ام؛ حالا باید کنیز هم بشوم؟!»
زن، سینه سپر کرد و دختر را در پناه گرفت. با قاطعیت گفت: «نه، به این فاسق اعتنا نكن.»
مرد، از صلابت صدای زن به حیرت افتاد. انگار نه انگار که اسیر شده بود؛ گویی هم اکنون تکیه زده بر تخت فرمانروایی جهان بود که چنین فرمان می راند و زیر بار حرف دیگران نمی رفت. چیزی در شکوه صدایش آشنا بود. مرد، با تعجّب پرسید: «یا امیر! این کنیز کیست؟!»
یزید از بالای چشم نگاهی به اسیران کرد و جام شرابش را در دست گرداند و لاجرعه سر کشید. آنگاه با دست اشاره کرد که جامش را دوباره پُر کنند و با بی خیالی دختر لرزان را نشان داد و گفت: «این، فاطمه دختر حسین است»، و انگشتش را به سوی زن برگرداند و ادامه داد: «و آن، عمّه اش، زینب دختر على است.»
مرد سراسیمه با خودش فکر کرد: «علی؟! علی؟! کدام علی؟ نکند علی بن ابی... نه... نمی تواند باشد... اگر باشد... یعنی این اسیران خاندان پیامـ.... نه... نمی شود باشد...و آن سَر خونین...» و ادامه ی فکرش را بلند پرسید؛ در حالی که می ترسید پاسخ یزید «بله» باشد: «منظورتان حسین (علیه السّلام) فرزند فاطمه ی زهرا (علیها السلام) و على بن ابى طالب (علیه السّلام) است.»
یزید با بی خیالی گفت: «آری؛ همان حسین!»
شانه های مرد فرو افتاد. تمام ذهنش خالی شد. عمامه از سر انداخت و بر سر زد. لحظه ای با دست اشاره به سری کرد که رو به روی یزید بود و لحظه ای به زینب(س) خیره شد و آهی کشید. تلخ. به چه کسی نگاه می کرد؟ دختر علی؟ وای از این مصیبت.
اشک بارید. یزید نگاهش کرد. مرد، شیطان دیدَش. فریاد زد: «اى یزید! خدا تو را لعنت كند» و آوار دنیا را بر سرش خراب دید: «عترت پیامبر (صلى اللَّه علیه و آله) را کشته ای و اهل بیت او را اسیر کرده ای؟»
در مرد، طوفان شد. برخاست و همچنان بر سر یزید فریاد می کشید: «سوگند به خدا من گمان می کردم كه اینها اسیران روم هستند.»
اخم، صورت یزید را در هم تر کرد. جامش را زمین گذاشت و نعره کشید: «سوگند به خدا تو را نیز به کشتگان این قافله ملحق مى كنم.»
مرد، همچنان داد «واویلا» داشت. در برابر جلّاد زانو زد. حالا که با حسین (ع) نبود، حدّاقل مرهمی بر زخم زینب(س) می شد...

منبع: ابن طاووس، على بن موسى، «غم نامه كربلا»، ترجمه اللهوف على قتلى الطفوف، تهران، نشر مطهّر، چاپ اول، 1377، ص 205؛ با استفاده از نرم افزار جامع الاحادیث نور 3/5
التماس دعا . . .