انجمن یاران منتظر
عنوان موضوع :قهر کردن گنجشک باخداوند روز ها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت.
نویسنده :مهتاب1


1456492333338053_gif.gif
ffff00;">شاید زندگی
ffff00;">به
ffff00;">مصاف عبور قطاری باشد

ffff00;">آنقدر سریع
ffff00;">که سرعتش را نمی بینیم

ffff00;">و آنقدر چشممان
ffff00;">خیره به ریل ثابت مانده

ffff00;">که قطار را
ffff00;">محکوم به نرسیدن

ffff00;">و زمان را
ffff00;">محکوم به تاخیر می کنیم

ffff00;">به یادت باشد
ffff00;">که
ffff00;">زمین در مدار ش آنقدر
ffff00;">تند می  چرخند

ffff00;">که ما از درک آن
ffff00;">عاجزیم...!


ffff00;">م.محمدی
1456492087226224_gif.gif

ffff00;">زیر باران خواهم رفت

ffff00;">تا باران تمامی احساسات فرو خورده ام
ffff00;">را

ffff00;">قلقلک دهد...

ffff00;">باران را لمس خواهم کرد

ffff00;">لبریز حس بارش...

ffff00;">مست عطر خاک...

ffff00;">اشک خواهم ریخت...!

ffff00;">چون رود جاری خواهم شد

ffff00;">بی ترس سد چشم

ffff00;">می خواهم استخوان سبک کنم...!

ffff00;">م.محمدی
1456299914850445_gif.gif
1456300234147900_jpg.jpg

2wzudx7ikig8cs8b879q.jpg


ffff00;">كهffff00;"> 3هزار ميليارد اختلاسffff00;"> كردي......

ffff00;"> حق الناس بردي خوشحالی؟؟؟؟



ffff00;">-ميگنffff00;"> سر پل فال مي گيره حسرتش رفتن به مدرسه است....



ffff00;">- ميگن ffff00;">به خاطر اينكه ميخواسته ازدواج كنه پول نداشته كليه اش رو فروخته....



ffff00;">-ميگن ffff00;">خودش هيچ كدوم از اين كارتون هارو نديده ولي مي فروشه....


ffff00;">-ميگنffff00;"> ديگه نتونست گرسنگي بچه اش رو تحمل كنه....



ffff00;">-مي گنffff00;"> يه دفتر داره خاطرات هر روزش رو مينويسه ولي هر روزش مثل ديروزشه.....



ffff00;">-ميگنffff00;"> اساس هاشونو ريختن خيابون آخه بابا ندارن....


ffff00;">-ميگنffff00;"> شهر بازيشون همين جاست چه حالي ميكنن خدايش....


ffff00;">-مي گنffff00;"> شرمنده مي كنه آدم رو شرمندگي اين مرد....

ffff00;">-مي گنffff00;"> سنش بالاست توان راه رفتن نداره چي كنه كه مجبوره....


ffff00;">-مي گنffff00;"> خيلي هوا سرده خيلي خيلي...


ffff00;">-ميگنffff00;"> خيلي باغيرته ...


ffff00;">-مي گنffff00;"> فكر كنيم 9سالشه...



ffff00;">-مي گنffff00;"> بالاي چند ميليارد واسه امسال 2تيم خرج كردن ...
ffff00;">از كجا آوردن؟؟؟؟

ffff00;"> می گن زمونه عجیبیه با ادمکهای عجیب ترش....



ffff00;">اوباما  میره ﺳﻠﻤﻮﻧﯽ

ffff00;"> ﺁﺭﺍﯾﺸﮕﺮﻩ ﺩﺭ ﺣﯿﻦ ﮐﻮﺗﺎﻩ ﮐﺮﺩﻥ موهاش
ffff00;">ﺍﺯﺵ ﻣﯿ ﭙﺮﺳﻪ از حاج قاسم  چه خبر؟؟
ffff00;">اوباما  ﺟﻮﺍﺏ ﻣﯿ ﺪﻩ : خبری ندارم.
ffff00;">.
ffff00;">.
ffff00;">ﺑﻌﺪ ﺩﻭ ﺩﻗﯿﻘﻪ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺁﺭﺍﯾﺸﮕﺮﻩ ﻣﯿ ﭙﺮﺳﻪ از حاج قاسم  چه خبر؟؟
ffff00;"> ﻣﯿ ﮕﻪ : خبری ندارم


ffff00;">ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺁﺭﺍﯾﺸﮕﺮﻩ ﻣﯿ ﺨﻮﺍﺩ ﺑﭙﺮﺳﻪ ...
ffff00;">اوباما   ffff00;">ﻣﯿ ﮕﻪffff00;">:
ffff00;">ﺗﻮ ﭼﺮﺍ هی از حاج قاسم  می پرسی؟؟؟
ffff00;">ﺁﺭﺍﯾﺸﮕﺮﻩ ﻣﯿﮕﻪ ﺁﺧﻪ موهات وزه....
ffff00;"> ﻭﻗﺘﯽ ﺍﺳم  حاج قاسمو   ﻣﯿﺎﺭﻡ
ffff00;">ﺳﯿﺦ ﻣﯿﺸن ﺭﺍﺣﺖ ﺗﺮ ﻣﯿﺘﻮﻧﻢ ﮐﻮﺗﺎﻩ ﮐﻨﻢ!!!
ffff00;">سلامتی همه سر بازان اسلام و قران
ffff00;">مخصوصا سردار مومن اسلام حاج قاسم


{-72-}{-72-}{-72-}{-72-}{-72-}{-72-}




ffff00;">قهر کردن گنجشک باخداوند

 

ffff00;">روز ها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت.  
ffff00;">فرشتگان سراغش را از خدا می‌گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می‌گفت: می آید؛
ffff00;">من تنها گوشی هستم که غصه‌هایش را می‌شنود
ffff00;">و یگانه قلبی ام که دردهایش را در خود نگه می‌دارد.

ffff00;">و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست.
ffff00;">فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشک هیج نگفت.
ffff00;">و خدا لب به سخن گشود: با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست.
ffff00;">گنجشک گفت: “لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سر پناه بی کسی ام.
ffff00;">تو همان را هم از من گرفتی. این طوفان بی موقع چه بود؟
ffff00;">چه می خواستی از لانه محقرم؟
ffff00;">کجای دنیا را گرفته بود؟
ffff00;">” و سنگینی بغضی راه بر کلامش بست.
ffff00;">سکوتی در عرش طنین انداز شد.
ffff00;">فرشتگان همه سر به زیر انداختند.

ffff00;">خدا گفت: ماری در راه لانه ات بود.
ffff00;">خواب بودی.
ffff00;">باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند.
ffff00;">آن گاه تو از کمین کار پر گشودی.
ffff00;">گنجشک خیره در خدایی خدا مانده بود.

ffff00;">خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و
ffff00;">تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی. ا
ffff00;">شک در دیدگان گنجشک نشسته بود.
ffff00;">ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت های  های
ffff00;">گریه هایش
ffff00;">ملکوت خدا را پر کرد.