(نسخه قابل پرینت موضوع)
عنوان موضوع : راز و نياز عاشقانه...
نمایش موضوع اصلی :

ستيا پنجشنبه ۹ خرداد ۱۳۹۲ ۱۱:۵۵ قبل از ظهر

 

خدايا...

چه قدر حرف زدن با تو قشنگ است...

چه ساكت و صبور به درد و دل من گوش مي دهي...

چه ساده اشاره مي كني كه پيشت بنشينم و اندوه و رنج هزاران سال تنهايي ام را با تو بگويم ...

 وقتي به رشته هاي نقره اي باران آويزان مي شوم تا خودم را به آسمان تو برسانم مرا به فرشتگانت نشان مي دهي و مي گويي اين است تفاوت آدميان با شما...!!!


خدايا...


چه قدر حرف زدن با تو خوب است ...

چگونه گرد و خاك را از سر و روي كلماتم پاك كنم تا لايق تو بشوند؟؟؟

كجا و در چه جاده اي بنشينم تا گناهان فراوانم را نبيني؟؟؟

چگونه گيسوان تو را شانه كنم تا ساكنان عرش مات و مبهوت بمانند؟؟؟

چه دسته گلي برايت بياورم تا بوي آن بهشتيان را مست كند ؟؟؟

با چه رويي چمدان فرسوده ام را بگشايم و تحفه هاي نا قابلم را تقديمت كنم...؟؟؟


خدايا...


تو مرا بهتر از خودم مي شناسي و نشاني تك تك سلولهاي تاريكم را مي داني ...

تو مرا بيشتر از خودم دوست داري ...

هر بار كه مي خواهم با تو گفت و گو كنم اولين حرف را تو بر زبانم مي گذاري ...

هر صبح اين تويي كه مهربانانه از كوچه ما مي گذري و روحم را پر از خورشيد مي كني...!!!


خدايا...


مرا ببخش كه دهانم بوي عشق نمي دهد...

مرا ببخش كه هنوز بند كفشهايم را نبسته ام و نردبان شكسته ام را تعمير نكرده ام...

مرا ببخش كه دستهايم را نشسته ام و روز و شبم را گم كرده ام ...


مرا ببخش كه نان تو را مي خورم و نام تو را فراموش مي كنم ...

مرا ببخش كه براي يك بار هم كه شده تو را نبوسيده ام...!!!


خدايا...


كاش ديروز آنقدر در باران صدايت مي زدم تا بالاخره تو را مي ديدم...

كاش از كنار تو تكان نمي خوردم...

كاش دل به شيطان نمي سپردم...

كاش هزاران سال قبل پيش از آن كه زنده شوم در ميان دستان گرم تو مي مردم...!!!

 


Powered by FAchat