(نسخه قابل پرینت موضوع)
عنوان موضوع : و حسین علیه السلام باید می رفت...
نمایش موضوع اصلی :

یازهرااا سه شنبه ۳۱ شهریور ۱۳۹۴ ۰۹:۰۳ قبل از ظهر



یا مولا! چه شوقی در نگاهت موج می زند؟ آیا تو ابراهیمی که فرزندت را به مذبح می بری؟

امّا تیغ که گلوی فرزند ابراهیم را نبرید.

آه؛ این چه مردمانی هستند! پیش از این فرق پدرت را شکافتند، امروز قصد خون تو و فرزندانت را دارند

اما تو خوب می دانی، حالا شهادت تو تنها راه حفظ حریم دین خداست.

تو باید سفرت را آغاز کنی، نه به خاطر نامه های دروغین کوفیان

که هنوز خاطره غربت پدرت را به یاد داری ـ که به خاطر زنده نگه داشتن دین جدّت.

تو باید سفرت را آغاز کنی، کاروانت را مهیا کن و روشن ترین دعای گریه را به سمت آسمان ها نجوا کن.

میان مکّه و کربلا راهی است که خواب گذشتن کاروانی سبز را می بیند که به سمت افق های سرخ

در حرکت است

کاروانی که در همه زمان ها در حالِ سفر است، و تنها هرکس را که دلش از جنس آفتاب باشد، با خود می برد.

... و اکنون از خانه خدا بازمی گردی، ای ارتفاع توکّل!

در چشمانت ایمانی راستین موج می زند، و در دلت آشوبِ تمام دریاهاست؛

که از خانه خدا می آیی و لبریز از شوق ملاقات خدایی.

چشمان راسخت، امتداد صحرا را می بیند، راهی که به سرزمینی پیوند می خورد

که از خونِ تو رنگین خواهد شد.

مولای من! آن جا سرزمینی است که آب را نیز از شما دریغ خواهد کرد

و خون تو و فرزندانت بر آن ریخته خواهد شد

و زنان و فرزندانت در آن به اسارت خواهند رفت.

مولای من! به آن جا فرود آی، آنان می دانند که جدِّ تو رسول خداست،

می دانند که تو فرزند علی بن ابو طالب هستی، می دانند که ...

و حسین علیه السلام رفت؛ و باید می رفت

که خداوند این چنین خواسته بود


Powered by FAchat