(نسخه قابل پرینت موضوع)
عنوان موضوع : او ﮔﺎﻫﯽ ﻓﻘﻂ ﺑﺎ ﻳﺎﺩ ﺗﻮ ﻧﻔﺲ ﻣﻴ ﻜﺸد ﮔﺎﻫﯽ
نمایش موضوع اصلی :

مهتاب1 چهارشنبه ۱۸ فروردین ۱۳۹۵ ۱۱:۱۸ قبل از ظهر


او
ﮔﺎﻫﯽ
ﻓﻘﻂ
ﺑﺎ ﻳﺎﺩ ﺗﻮ ﻧﻔﺲ ﻣﻴ ﻜﺸد
ﮔﺎﻫﯽ
 ﮔﺎﻫﯽ
ﺩﻟش ﻣﻴ ﺨﻮﺍﻫﺪ

ﻓﻘﻂ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷد
ﮔﺎﻫﯽ
ﻧﺎﻣﺖ ﺭﺍ
ﺑﻪ ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﺑﻪ ﺯﺑﺎﻥ ﻣی ﺁﻭﺭد

ﮔﺎﻫﯽ
ﭼﻘﺪﺭ ﺩﻟش
ﺑﺮﺍﻳﺖ ﺗﻨﮓ ﻣی ﺷﻮﺩ.
ﻣﻴﺪﺍﻧﯽ
ﻣی ﮔﻮﻳد ﮔﺎﻫﯽ
اما..........

از وقتى یادش نیست
دوستت داشته
حتى قبل تر از وقتى
که یادت نیست

بــرای چــشمهایــش نماز بــاران بخوان ؛ بُغض کَرده

ابریست اما نمــی بــارد

زیر بــاران آدَم تَــرَش...

خــاکـــِ تــنــش بــوی دستهـای گــِــلــی خـدا را مـی گـــیرد

چــرا چــتر؟چـــرا فـــرار؟
تنهــا آدم هــای آهــنــی زیــر بــاران زنــگ می زنند

 









چشم هاےش "" گاهے آنقدر شعر مے شود ڪہ 
از دست او و قلـم ڪارے بر نمے آید ، پلڪےبزن ...


 

اگر سُڪوت ڪرد بـہ روے ِ زندگے

بـہ پاے ِ خوب بودنـش نگُـذار !!

روزگـار بـا ضََربـہ هـایـش او را لـال ڪَرده . . .

فقـط گـَہگـاهـے لَبـخند می ـزنـَد ڪـہ بدانـَد

هَنـوز هـَم مـُقاومَ ست بـراے ِ ضَربــہ هـایـَش . . .



 

 



 

ماهی ها هم عاشــــــــق می شوند

وقتی چهره تو را از پشت تنگ می بینند

یک به یک اشـــــعار بی بهانه خود را

با حبابی روی آب می چینند

مهربانی و محبت لاجرم عشــــــق آورست





جنگ بر علیه مسایل خاصی که با گذر زمان حل می‌شود
فقط نیروی شما را به هدر می‌دهد. ی
ک داستان چینی بسیار کوتاه ، این موضوع را به تصویر می‌کشد.
ناگهان در میان دشتی باران گرفت.
مردم به دنبال سرپناه می‌دویدند،
به جز مردی که همان‌طور آرام به راه خود ادامه می‌داد.
کسی پرسید: «چرا نمی‌دوی؟»

مرد پاسخ داد: «چون جلو من هم باران می‌بارد»!!!



قفل دلها
فقط با محبت باز می شود
محبت
کلید ورود به قلبهاست
محبت را در زندگی
 جاری کنید...

 

از پیرمرد و پیرزنی پرسیدند :
شما چطور شصت سال با هم زندگی کردید؟!

 گفتند :ما متعلق به نسلی هستیم،
 که وقتی چیزی خراب می شد...


 تعمیرش می کردیم
نه تعویضش!


کسی هرگز نمی داند
چه سازی می زند فردا...


چه می دانی تو از امروز
چه می دانم مــن از فردا...


همین یک لحظه را دریاب
که فردا قصه اش فرداسـت


 


Powered by FAchat