(نسخه قابل پرینت موضوع)
عنوان موضوع : قهر کردن گنجشک باخداوند روز ها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت.
نمایش موضوع اصلی :

مهتاب1 جمعه ۲۰ فروردین ۱۳۹۵ ۰۵:۵۳ بعد از ظهر


شاید زندگی
به
مصاف عبور قطاری باشد

آنقدر سریع
که سرعتش را نمی بینیم

و آنقدر چشممان
خیره به ریل ثابت مانده

که قطار را
محکوم به نرسیدن

و زمان را
محکوم به تاخیر می کنیم

به یادت باشد
که
زمین در مدار ش آنقدر
تند می  چرخند

که ما از درک آن
عاجزیم...!


م.محمدی


زیر باران خواهم رفت

تا باران تمامی احساسات فرو خورده ام
را

قلقلک دهد...

باران را لمس خواهم کرد

لبریز حس بارش...

مست عطر خاک...

اشک خواهم ریخت...!

چون رود جاری خواهم شد

بی ترس سد چشم

می خواهم استخوان سبک کنم...!

م.محمدی





كه 3هزار ميليارد اختلاس كردي......

 حق الناس بردي خوشحالی؟؟؟؟



-ميگن سر پل فال مي گيره حسرتش رفتن به مدرسه است....



- ميگن به خاطر اينكه ميخواسته ازدواج كنه پول نداشته كليه اش رو فروخته....



-ميگن خودش هيچ كدوم از اين كارتون هارو نديده ولي مي فروشه....


-ميگن ديگه نتونست گرسنگي بچه اش رو تحمل كنه....



-مي گن يه دفتر داره خاطرات هر روزش رو مينويسه ولي هر روزش مثل ديروزشه.....



-ميگن اساس هاشونو ريختن خيابون آخه بابا ندارن....


-ميگن شهر بازيشون همين جاست چه حالي ميكنن خدايش....


-مي گن شرمنده مي كنه آدم رو شرمندگي اين مرد....

-مي گن سنش بالاست توان راه رفتن نداره چي كنه كه مجبوره....


-مي گن خيلي هوا سرده خيلي خيلي...


-ميگن خيلي باغيرته ...


-مي گن فكر كنيم 9سالشه...



-مي گن بالاي چند ميليارد واسه امسال 2تيم خرج كردن ...
از كجا آوردن؟؟؟؟

 می گن زمونه عجیبیه با ادمکهای عجیب ترش....



اوباما  میره ﺳﻠﻤﻮﻧﯽ

 ﺁﺭﺍﯾﺸﮕﺮﻩ ﺩﺭ ﺣﯿﻦ ﮐﻮﺗﺎﻩ ﮐﺮﺩﻥ موهاش
ﺍﺯﺵ ﻣﯿ ﭙﺮﺳﻪ از حاج قاسم  چه خبر؟؟
اوباما  ﺟﻮﺍﺏ ﻣﯿ ﺪﻩ : خبری ندارم.
.
.
ﺑﻌﺪ ﺩﻭ ﺩﻗﯿﻘﻪ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺁﺭﺍﯾﺸﮕﺮﻩ ﻣﯿ ﭙﺮﺳﻪ از حاج قاسم  چه خبر؟؟
 ﻣﯿ ﮕﻪ : خبری ندارم


ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺁﺭﺍﯾﺸﮕﺮﻩ ﻣﯿ ﺨﻮﺍﺩ ﺑﭙﺮﺳﻪ ...
اوباما   ﻣﯿ ﮕﻪ:
ﺗﻮ ﭼﺮﺍ هی از حاج قاسم  می پرسی؟؟؟
ﺁﺭﺍﯾﺸﮕﺮﻩ ﻣﯿﮕﻪ ﺁﺧﻪ موهات وزه....
 ﻭﻗﺘﯽ ﺍﺳم  حاج قاسمو   ﻣﯿﺎﺭﻡ
ﺳﯿﺦ ﻣﯿﺸن ﺭﺍﺣﺖ ﺗﺮ ﻣﯿﺘﻮﻧﻢ ﮐﻮﺗﺎﻩ ﮐﻨﻢ!!!
سلامتی همه سر بازان اسلام و قران
مخصوصا سردار مومن اسلام حاج قاسم






قهر کردن گنجشک باخداوند

 

روز ها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت.  
فرشتگان سراغش را از خدا می‌گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می‌گفت: می آید؛
من تنها گوشی هستم که غصه‌هایش را می‌شنود
و یگانه قلبی ام که دردهایش را در خود نگه می‌دارد.

و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست.
فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشک هیج نگفت.
و خدا لب به سخن گشود: با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست.
گنجشک گفت: “لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سر پناه بی کسی ام.
تو همان را هم از من گرفتی. این طوفان بی موقع چه بود؟
چه می خواستی از لانه محقرم؟
کجای دنیا را گرفته بود؟
” و سنگینی بغضی راه بر کلامش بست.
سکوتی در عرش طنین انداز شد.
فرشتگان همه سر به زیر انداختند.

خدا گفت: ماری در راه لانه ات بود.
خواب بودی.
باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند.
آن گاه تو از کمین کار پر گشودی.
گنجشک خیره در خدایی خدا مانده بود.

خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و
تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی. ا
شک در دیدگان گنجشک نشسته بود.
ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت های  های
گریه هایش
ملکوت خدا را پر کرد.

 

Powered by FAchat