(نسخه قابل پرینت موضوع)
عنوان موضوع : خاطره ای از شهید بزرگوار احمد کشوری
نمایش موضوع اصلی :

تنهاترین سردار دوشنبه ۳ شهریور ۱۳۹۳ ۰۸:۴۵ بعد از ظهر

راوی: محمد باقر یوسفی

هفت ساله بودم و به همراه بچه‏های دیگر روستا به شهر می‏رفتیم تا در مدرسه ی خیام «کیاکلا» درس بخوانیم. کلاس‏های درس در دو شیفت صبح و عصر بود. بچه‏های شهر ظهر به خانه می‏رفتند، ولی ما در مدرسه می‏ماندیم و ناهار را در چای‏خانه مشهدی اسماعیل با دو ریال می‏خوردیم و غروب _ بعد از زنگ مدرسه _ پای پیاده به روستا بر می‏گشتیم.

روزهای اول مدرسه خیلی اضطراب داشتم. راستش وضع مالی ما اصلاً خوب نبود و به قول قدیمی‏ها یک پا کفش و یک پا گیوه داشتیم!

به خاطر قد و قواره‏ی ریزه میزه‏ای که داشتم روی نیمکت نزدیک به تخته سیاه می‏نشستم. (البته تخته‏ی کلاس ما سبز بود و من هنوز نفهمیدم که چرا به آن می‏گفتیم: تخته سیاه؟!) بگذریم، من کنار کسی می‏نشستم که لباس مرتب و سر و وضع شیک و تمیزی داشت. توی زمزمه‏های بچگی بین خودمان، شصتم خبر دار شد که طرف پسر رییس امنیه‏ی شهر است.

از خدا پنهان نیست، از شما چه پنهان که نشستن در کنار او، برایم سخت بود و سعی می‏کردم تا جایی که می‏توانم از او فاصله بگیرم. دست و پایم را گم کرده بودم و نمی‏دانستم که چه طور باید با او برخورد کنم. اواز لحاظ درس و مشق هم از همه‏ی ما جلوتر بود. خدا وکیلی، ما غروب که با تن خسته به خانه برمی‏گشتیم، خیلی همت می‏کردیم از ترس ترکه‏ی معلم، چهار تا خط مشق و تکلیف‏مان را می‏نوشتیم و بدون این که هیچ رویایی فرصت حضور در خواب‏مان را بیابد، سر روی بالشت می‏گذاشتیم و تخت گاز تا صبح خر و پف می‏کردیم!

کم‏کم اسمش سر زبان بچه‏های کلاس افتاد! احمد.... احمد کشوری.

یک روز که نوک مدادم شکسته و از دیکته‏ی کلاس عقب افتاده بودم، مدادی را از کیفش بیرون آورد و به من داد. پس از آن با هم دوست شدیم. به همین سادگی، آخه دوستی برای بچه‏ها مثل بزرگترها صغرا و کبرا نمی‏خواهد.

خلاصه، بعد از آن، همه جا با هم بودیم. من حتی غروب‏ها هم که به خانه می‏رفتم، کارم این بود که از دوستی خودم با احمد کشوری _ پسر رییس امنیه‏ی شهر_ مضمون کوک می‏کردم و به آن دوستی می‏بالیدم!

برگرفته از کتاب «خانه ای کوچک با گردسوزی روشن»


Powered by FAchat