انجمن یاران منتظر

ختم قرآن

طرح هدیه صلوات



آخرین ارسال ها
مضرات دانشگاه.لطفا نظر بدید ..:||:.. کیا هنوز سر میزنن اینجا؟ ..:||:.. ثبت خاطرات اولین حضور در چت روم یاران منتظر ..:||:.. بعد از چهار سال سلام ..:||:.. «خانواده‌ای به وسعت ایران؛ چهاردهمین سالگرد انجمن یاران منتظر مبارک» ..:||:.. نبرد موعود در راه است ..:||:.. ترور و اغتشاشات به روایتی دیگر ..:||:.. لیست برنامه ختم قرآن یاران منتظر ..:||:.. ◄اصطلاحات انگلیسی + تصویر► ..:||:.. برای شادی روح دخترم صلوات ..:||:..

نوار پیام ها
( سینا : یاران! شتاب کنید ، قافله در راه است . می گویند که گناهکاران را نمی پذیرند ؟ آری ، گناهکاران را در این قافله راهی نیست ... اما پشیمانان را می پذیرند )     ( یسنا : ▪️خــداحافظ مُــــحَرَّم ? نمى دانم سال دیگر دوباره تو را خواهم دید یا نه؟!... ?اما اگر وزیدى و از سَرِ کوى من گذشتى، سلامَم را به اربابم برسان... ◾️ بگو همیشه برایَت مشکى به تَن مى کرد و دوست داشت نامَش با نام تو عجین شود!... ◾️بگو گرچه جوانى مى کرد، اما به سَرِ سوزنى ارادتش هم که شده، تو را از تَهِ دل دوست داشت... ◼️با چاى روضه تو و نذری ات، صفا مى کرد و سَرَش درد مى کرد براى نوکرى... ? مُحَرَّم جان؛ تو را به خدا مى سپارم... و دلم شور مى زند براى \"صَفر\"ى که دارد از \"سَفَر\" مى رسد... # )     ( سینا : حضرت فاطمه زهرا (سلام الله علیها): «ما جَعَلَ اللّه ُ بَعدَ غَدیرِخُمٍّ مِن حُجَّةٍ و لاعُذرٍ؛ خداوند پس از غدیرخم برای کسی حجّت و عذری باقی نگذاشت.» «دلائل الإمامَه، ص 122» )     ( فاطمه 1 : ای روح دو صد مسیح محتاج دَمَت زهرایی و خورشید غبار قدمت کی گفته که تو حرم نداری بانو؟ ای وسعت دل‌های شکسته، حَرَمت. (شهادت حضرت زهرا تسلیت باد) )     ( programmer : امام علی (ع):مردم سه گروهند: (1) دانشمندی خدایی، (2) دانش آموزی بر راه رستگاری (3) و پشه های دستخوش باد و طوفان و همیشه سرگردان، که از پی هر جنبنده و هر صدا می روند، و با وزش هر بادی، حرکت می کنند، نه از پرتو دانش، روشنی یافتند، و نه به پناهگاه استواری پناه گرفتند. )     ( programmer : امام علی ع : عاقل ترین مردم کسی است که عواقب کار را بیشتر بنگرد. )     ( programmer : امام علی (ع):دعوت کننده ای که فاقد عمل باشد مانند تیر اندازی است که کمان او زه ندارد. )     ( programmer : امام علی(ع): در فتنه ها همچون بچه شتر باش که نه پشت دارد تا بر آن سوار شوند و نه پستانی که از آن شیر بدوشند )     ( سینا : هزارها سال از هبوط آدم بر سیاره‌ی زمین گذشته است و هنوز نبرد فی ما بین حق و باطل بر پهنه‌ی خاك جریان دارد، اگرچه دیگر دیری است كه شب دیجور ظلم از نیمه گذشته است و فجر اول سر رسیده و صبح نزدیك است. )     ( programmer : فتنه مثل یک مه غلیظ، فضا را نامشخص میکند؛ چراغ مه‌شکن لازم است که همان بصیرت است....(مقام معظم رهبری) )     ( سینا : یاران! شتاب كنید ، قافله در راه است . می گویند كه گناهكاران را نمی پذیرند ؟ آری ، گناهكاران را در این قافله راهی نیست ... اما پشیمانان را می پذیرند )     ( سینا : برای حفظ سلامتی، این دعا را هر صبح و شب بخوانید: اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ**اللَّهُمَّ اجْعَلْنِي فِي دِرْعِكَ الْحَصِينَةِ الَّتِي تَجْعَلُ فِيهَا مَنْ تُرِيدُ. (سه ‌مرتبه) خداوندا، مرا در زره نگهدارنده و قوی خود _ که هر کس را بخواهی در آن قرار می‌دهی _ قرار بده! )     ( فاطمه 1 : ای بهترین بهانه خلقت ظهور کن صحن نگاه چشم مرا پر ز نور کن +++ چشمم به راه ماند بیا و شبی از این پس‌کوچه‌های خاکی قلبم عبور کن +++ آقا بیا و با قدمی گرم و مهربان قلب خراب و سرد مرا گرم شور کن )     ( سینا : دود می خیزد ز خلوتگاه من کس خبر کی یابد از ویرانه ام ؟ با درون سوخته دارم سخن کی به پایان می رسد افسانه ام ؟ )    
مدیریت پیام ها


اگر این اولین بازدید شما از انجمن یاران منتظراست ، میبایست برای استفاده از کلیه امکانات انجمن عضو شوید و یا اگر عضو انجمن می باشید وارد شوید .


انجمن یاران منتظر » شهدا و جنگ » معرفی فرماندهان و سرداران (شهدای خاص) » خاطره ای از شهید بزرگوار احمد کشوری



خاطره ای از شهید بزرگوار احمد کشوری

راوی: محمد باقر یوسفی هفت ساله بودم و به همراه بچه‏های دیگر روستا به شهر می‏رفتیم تا در مدرسه ی خیام «کیاکلا» درس بخوانیم. کلاس‏های درس در دو شیفت صبح و عصر بود. بچه‏های شهر ظهر به خانه می‏رفتند، ولی ما در مدرسه می‏ماندیم و ناهار را در چای‏خانه مشهدی اسماعیل با دو ریال می‏خوردیم و غروب _ بعد از زنگ مدرسه _ پای پیاده به روستا بر می‏گشتیم. روزهای اول مدرسه خیلی اضطراب داشتم. راستش وضع مالی ما اصلاً خوب نبود و به قول قدیمی‏ها یک پا کفش و
ohxvi hd hc aidn fcv',hv hpln ;a,vd


امکان افزودن پاسخ به این موضوع وجود ندارد امکان افزودن موضوع در این بخش وجود ندارد

اطلاعات نویسنده
دوشنبه ۳ شهریور ۱۳۹۳ ۰۸:۴۵ بعد از ظهر
عضو
rating
شماره عضویت : 1311
حالت :
ارسال ها : 1657
محل سکونت : : هرجا خطری تره
جنسیت :
تعداد بازدیدکنندگان : 519
دعوت شدگان : 1
اعتبار کاربر : 16629
پسند ها : 1232
حالت من :  khab-alood2.gif
تشکر شده : 2187


مدال ها:2
مدال 1 سالگی عضویت
مدال 1 سالگی عضویت
کاربران برتر
کاربران برتر

|

راوی: محمد باقر یوسفی

هفت ساله بودم و به همراه بچه‏های دیگر روستا به شهر می‏رفتیم تا در مدرسه ی خیام «کیاکلا» درس بخوانیم. کلاس‏های درس در دو شیفت صبح و عصر بود. بچه‏های شهر ظهر به خانه می‏رفتند، ولی ما در مدرسه می‏ماندیم و ناهار را در چای‏خانه مشهدی اسماعیل با دو ریال می‏خوردیم و غروب _ بعد از زنگ مدرسه _ پای پیاده به روستا بر می‏گشتیم.

روزهای اول مدرسه خیلی اضطراب داشتم. راستش وضع مالی ما اصلاً خوب نبود و به قول قدیمی‏ها یک پا کفش و یک پا گیوه داشتیم!

به خاطر قد و قواره‏ی ریزه میزه‏ای که داشتم روی نیمکت نزدیک به تخته سیاه می‏نشستم. (البته تخته‏ی کلاس ما سبز بود و من هنوز نفهمیدم که چرا به آن می‏گفتیم: تخته سیاه؟!) بگذریم، من کنار کسی می‏نشستم که لباس مرتب و سر و وضع شیک و تمیزی داشت. توی زمزمه‏های بچگی بین خودمان، شصتم خبر دار شد که طرف پسر رییس امنیه‏ی شهر است.

از خدا پنهان نیست، از شما چه پنهان که نشستن در کنار او، برایم سخت بود و سعی می‏کردم تا جایی که می‏توانم از او فاصله بگیرم. دست و پایم را گم کرده بودم و نمی‏دانستم که چه طور باید با او برخورد کنم. اواز لحاظ درس و مشق هم از همه‏ی ما جلوتر بود. خدا وکیلی، ما غروب که با تن خسته به خانه برمی‏گشتیم، خیلی همت می‏کردیم از ترس ترکه‏ی معلم، چهار تا خط مشق و تکلیف‏مان را می‏نوشتیم و بدون این که هیچ رویایی فرصت حضور در خواب‏مان را بیابد، سر روی بالشت می‏گذاشتیم و تخت گاز تا صبح خر و پف می‏کردیم!

کم‏کم اسمش سر زبان بچه‏های کلاس افتاد! احمد.... احمد کشوری.

یک روز که نوک مدادم شکسته و از دیکته‏ی کلاس عقب افتاده بودم، مدادی را از کیفش بیرون آورد و به من داد. پس از آن با هم دوست شدیم. به همین سادگی، آخه دوستی برای بچه‏ها مثل بزرگترها صغرا و کبرا نمی‏خواهد.

خلاصه، بعد از آن، همه جا با هم بودیم. من حتی غروب‏ها هم که به خانه می‏رفتم، کارم این بود که از دوستی خودم با احمد کشوری _ پسر رییس امنیه‏ی شهر_ مضمون کوک می‏کردم و به آن دوستی می‏بالیدم!

برگرفته از کتاب «خانه ای کوچک با گردسوزی روشن»
















6 تشکر شده از کاربر تنهاترین سردار برای ارسال مفید :
عقیق , صبا 20 , عشق رهبر , زهرابانو , سپیده 313 , قمر ,



  می پسندم 5     0  5 
 
 
تعداد پسند های ( 5 ) از این کاربر
تعداد آنلایک ها ( 0 ) از این کاربر

















امضای کاربر : تنهاترین سردار

    با ولایتیم تااااااااااااااااااا شهادت
گزارش پست !

اطلاعات نویسنده
خاطره ای از شهید بزرگوار احمد کشوری
دوشنبه ۳ شهریور ۱۳۹۳ ۰۹:۲۲ بعد از ظهر نمایش پست [1]
عضو
rating
شماره عضویت : 966
حالت :
ارسال ها : 76
محل سکونت : : قزوین
جنسیت :
تعداد بازدیدکنندگان : 37
اعتبار کاربر : 244
پسند ها : 71
حالت من :  Khejalati.gif
تصویر مورد علاقه من : images/mms/yaran (13).jpg
تشکر شده : 33



عالی بود


  می پسندم        0 
















امضای کاربر : عشق رهبر
لحظه هارا سپری کردیم به امید رسیدن به خوشبختی....
غافل از اینکه خوشبختی همین
لحظه ها بود ...
 
گزارش پست !


امکان افزودن پاسخ به این موضوع وجود ندارد امکان افزودن موضوع در این بخش وجود ندارد


برچسب ها
خاطره ، ای ، از ، شهید ، بزرگوار ، احمد ، کشوری ،

« شهید "احمد قصیر" کیست ؟ | شهید مرحمت بالازاده ، نوجوانی که حکم جهادش را از دستان رهبر گرفت »

 









انجمن یاران منتظر

چت روم یاران منتظر

چت روم و انجمن مذهبی امام زمان


هم اکنون 06:35 پیش از ظهر