(نسخه قابل پرینت موضوع)
عنوان موضوع : توی بیمارستان فیروز آبادی دستیار دکتر مظفری بودم. روزی از روزها دکتر مظفری ناغافل صدایم کرد
نمایش موضوع اصلی :

مهتاب1 پنجشنبه ۱۹ فروردین ۱۳۹۵ ۰۶:۵۵ بعد از ظهر

آرزویش

با ” تو ” بودن است

اما...

نه به بهای پا گذاشتن روی آرزوی تو!

آرزویش این است که:

بخواهی و بمانی

نه اینکه بمانی به خواهشش

بعضی ها ﺭﺍ می توان ﺧﻮﺍﺳﺖ ﺍﻣﺎ ﻧﻤﯿ ﺸﻮﺩ ﺩﺍﺷﺖ!

ﺑﻌﻀﯽ ﻫﺎ ﺭﺍ باید ﯾﻮﺍﺷﮑﯽ اﺯ ﺩﻭﺭ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺖ!

ﺑﻌﻀﯽ ﻫﺎ ﺭﺍ نباید ﺧﻮﺍﺳﺖ!

ﻧﺒﺎﯾﺪ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺖ!

ﺍﻣﺎ ﺩﻝ ﺍﺳﺖ ﺩﯾﮕﺮ...

ﺍﺳﯿــــﺮِ ﻧﮕﺎﻩِ ﺑﯿ ﻘﺮﺍﺭ!!!


 
دست به دامن خدا که می شود ...
چیزی آهسته در درونش به صدا
می آید که:
نترس!
از باختن تا ساختن دوباره، فاصله ای نیست . .


گاهـ ـــی ﻭﻗﺘـــــﻬﺎ

ﭼـﻪ ﺳــــﺎﺩﻩ ﻋﺮﻭسـ ـــﮏ ﻣﯿ ﺸﻮﯾﻢ

ﻧﻪ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﻣﯿ ﺰﻧﯿﻢ! ﻧﻪ ﺷﮑﺎﯾﺖ ﻣﯿ ﮑﻨﯿﻢ

ﻓﻘﻂ ﺳﮑـ ـــﻮﺕ ﻣﯿ ﮑﻨﯿﻢ

ﮐﻪ ﮐﺴــﯽ ﻧﺪﺍﻧﺪ ﺩﺭ ﺩﻟﻤـ‌ ــــﺎﻥ چـه ﻣﯿ ﮕـﺬﺭﺩ...




 
بهترین کاراین ست که...

مشکلات رابرای مردم تعریف نکرد
نیمی ازآن‌ها
علاقه‌ای به شنیدنش ندارند
ونیمی دیگرهم

ازشنیدن آن خوشحال می‌شوند!!!

خدایا اگر عاشقانه عاشقت شد...
چه شکوهمندانه
 از هم می پاشی!!!
پس
خوش است

دوست داشتن
مداوم تو را به خاطرآوردن


 

توی بیمارستان فیروز آبادی دستیار دکتر مظفری بودم.

روزی از روزها دکتر مظفری ناغافل صدایم کرد
اتاق عمل و پیرمردی را نشان‌داد
که باید پایش را بعلت عفونت می بریدیم.

دکتر گفت که اینبار من نظارت می کنم و شما عمل می کنید.

به مچ پای بیمار اشاره کردم
که یعنی از اینجا قطع کنم و دکتر گفت: برو بالاتر...

بالای مچ را نشان دادم و دکتر گفت برو بالاتر...

بالای زانو را نشان دادم و دکتر گفت برو بالاتر...

تا اینکه وقتی به بالای ران رسیدم
دکتر گفت که از اینجا ببر عفونت از این جا بالاتر نرفته.

لحن و عبارت

" برو بالاتر "

خاطره بسیار تلخی را در من زنده می كرد خیلی تلخ

دوران کودکی همزمان
با اشغال ایران توسط متفقین در محله پامنار زندگی می کردیم.

قحطی شده بود و
گندم نایاب بود و نانوایی ها تعطیل
مردم ایران و تهران بشدت عذاب و گرسنگی می کشیدند
که داستانش را همه می دانند.

عده ای هم بودند که به هر قیمتی بود ارزاق شان را تهیه می کردند
و عده ای از خدا بی خبر هم بودند
که با احتکار از گرسنگی مردم سودجویی می کردند.

شبی پدرم دستم را گرفت
تا در خانه همسایه مان که دلال بود و گندم و جو می فروخت برویم
و کمی از او گندم یا جو بخریم تا از گرسنگی نمیریم.

پدرم هر قیمتی که می گفت همسایه
دلال ما با لحن خاصی می گفت:
برو بالاتر... برو بالاتر...

بعد از به هوش آمدن پیرمرد برای دیدنش رفتم
چقدر آشنا بود وقتی از حال و روزش پرسیدم گفت:
بچه پامنار بودم گندم و جو می فروختم
خیلی سال پیش
قبل از اینکه در شاه عبدالعظیم ساکن بشم...

دیگر تحمل بقیه صحبت‌هایش را نداشتم
خود را به حیاط بیمارستان رساندم
من باور داشتم که...

که از مکافات عمل غافل مشو

گندم از گندم بروید جو ز جو

اما به هیچ وجه انتظار نداشتم که چنین مکافاتی را به چشمم ببینم.

(نقل از" دکترمرتضی عبدالوهابی " استاد آناتومی دانشگاه تهران)


 

Powered by FAchat